ما همیشه با تو بوده ایم....این روزها بیشتر

از هنوز که نیستی می نویسم تا همیشه بودنت

دوستان عزیزم تشریف بیارید اینجا 

 

                                          http://mabau.blogfa.com/

من از نی نی وبلاگ رفتم...

یکی از بزرگترین اشتباهات وبلاگ نویسیم این بود که گول یک سرویس نو پا رو خوردم.   مشکلات نی نی وبلاگ: 1-از ساعت 12 به بعد انگار که کلا خاموش می کنن میرن خونشون ! نه میشه وارد مدیریت شد نه وارد وب های تحت این سرویس  2- اگه کسی نظر خصوصی بذاره اشتباه بزرگی مرتکب شده ! اولا که نویسنده مطلع نمیشه مگر اینکه حس ششمش اونو مجبور کنه وارد قسمت آخرین نظرات بشه و این در حالیه که به کاربر همچین چیزی رو اطلاع ندادن و دفعه اول کاملا شانسی خودش باید این موضوع رو کشف کنه ! 3-اگه شما به نظر دهنده خصوصی جواب بدین ، اون نظر دهنده به هیچ وجه خبردار نمیشه ! حتی اگه خودتون هم بهش بگید که به نظرت جواب دادم بازم بی فایده ست ، چون هیچ راهی وجود ندا...
16 شهريور 1391

میان عشق و نفرت

با تمام عشقی که به سرزمینم دارم با تمام ارزشی که برای خاکش قائلم با تمام شادیهایی که در هوایش دارم با تمام آرامشی که در شهرهایش دارم با تمام آرزوهایی که برایش دارم با تمام باوری که به مردمانش دارم از آن متنفر میشوم وقتی که عزیزانم مجبورند به دلیل کمبودهایش آنرا رها کنند و برای تحقق آرمانهایشان کشور دیگری را اختیار کنند... 
12 شهريور 1391

سیسمونی

خیلی گشتم تا بفهمم معنا و مفهوم و ریشه ی واژه ی سیسمونی از کجاست. یک حس غریبی میگفت که این یک کلمه ی فرانسویه ولی هیچ پشتوانه ی علمی ای (!) براش یافت نشد. فعلا به همین بسنده کردم.  و اما اندر حکایت سیسمونی ما : از مدتها پیش از بارداری می شنیدم که مادران باردار از ماه هفت اتاق نوزادشون رو با کلی خوشحالی می چیدند و ماههای باقیمانده رو مدام به رفت و آمد به اتاق نوگلشون و  ذوق کردن و بی تابی کردن برای دیدن گل روی ش میگذراندند. مدام این جمله رو می شنیدم : دیگه نمیتونم تحمل کنم ، میخوام ببینمش، چرا تموم نمیشه و... یا اطرافیان که مدام به من تذکر می دادن : ماه فلانی ؟ واای حالا صبر کن مگه میگذره ! و بعد از توضیح من که : اتفاقا ...
8 شهريور 1391

مردم کشورم

خیلی مردم آذربایجان رو نمیشناسم  دو سال پیش سفری داشتم به نزدیکی اونجا : زنجان ! اگه حسن همجواری صحت داشته باشه ، آذربایجانیها هم مثل مردم زنجان باید خونگرم و لبخند به لب و دوست داشتنی باشن. و من از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد غصه دارم ... عکسهای اونا رو میبینم وخیلی سریع رد میشم مبادا که روی بچم تاثیر بذاره ، ولی من دوست دارم به دخترم شریک شدن در غصه های مردم کشورم رو یاد بدم ؛ دخترم برای بازماندگانشون طلب صبر کن از خداوند 
6 شهريور 1391

موج وبلاگی

    چهله ی قدر دانی : از وقتی که دارم مادر میشم خیلی بیشتر به این فکر می کنم که مادرم چقدر زیاد برام زحمت کشیدن و خیلی بیشتر از قبل شرمنده ناملایمتی هام میشم. تصمیم گرفتم از امروز به مدت چهل روز ، واسه مامانم پیامک بزنم و هر روز از یکی از کار های بدم عذر خواهی کنم و از کارهایی که برام انجام دادن تشکر کنم. شما هم اگه دوست دارین شرکت کنین ، به هر کس که فکر می کنیین حقشو ادا نکردین. اگه مطلبی در این باره نوشتین حتما خبرم کنین.    سلام مامان ، به خاطر تمام لحظه هایی که اخم کردم عذر می خوام به خاطر تمام جوابای تندی که دادم به خاطر لحظه هایی که فکر کردم به من و خواسته هام توجه ندارین به خاطر اون پنج سالی که پوست د...
2 شهريور 1391

هدیه ای به من

هر از چند وقت یکبار که خیلی دختر خوبی باشم ، واسه خودم ی هدیه می گیرم و معمولا اون هدیه کتابیه که دوستش دارم. و به خودم اجازه میدم که توش بنویسم ! تازه ، اونم با خودکار !!!  و اینجوریه که خودمو مهمونه یک لذت وصف ناشدنی می کنم.جدا غیر قابل توصیفه ، تمام لحظاتش سرشار از لذت و شوقه ، لحظه انتخاب  لحظه خرید لحظه پول شمردن مسیر از کتابفروشی تا خونه و لحظه خوندنش و از همه بیشتر لحظه نوشتن توی کتاب!  و از اون بیشتر لحظه به اتمام رسیدنش و وقتی که تمام شد ، اونو تو بغلم میگیرم و دراز می کشم و تا مدت ها به مطالبش فکر می کنم ، مثل یک خداحافظی طولانی در یک مهمانی خواستنی. و تا چند وقت ذهنم در اون حرکت می کنه و هرجا بتونم از مطالبش ب...
23 مرداد 1391

به بهانه شب قدر...

احتمالا نزول بهشت به زیر پای مادران ، هم تدریجیه و هم دفعی ! انگار که واسه بعضی چیزا تدریجی اماده میشن ولی بعضیاشو باید دفعی دریافت کنن وگرنه لنگ می مونن ... ...
19 مرداد 1391